از سالهایی که انبوه جویندگان آرامش و دلزدگان از ماشینیسم غرب، با کولهباری از تظاهر به فقر راهی شرق شدند تا در «کاتماندو» و «نپال» به رستگاری دست یابند، زمان چندان درازی نگذشته است. در آن سالها منادیان معنویت ومدعیان عرفان، در غرب، پس از چرت قیلولهای که در پی شکمسیری از چپاول شرق زده بودند صدایشان را علیه نظام سرمایهداری و روابط اجتماعی برآمده از این نظام بلند کردند و در شورشی از سرسیری و دلزدگی از ماشینیزم، پای پیاده راه افتادند تا انسان را به مرتبه انسانیاش برسانند.
این جماعت با قهری ملوس از نظام سرمایه-سالاری و لب ورچیدنی اعتراضآمیز، به نشانه حمایت از میلیونها زن و کودک گرسنه آفریقایی و آسیایی که داراییهایشان «داو»بازی سرمایهداران غرب شده بود و خسته از پرسه زدن در متن اشرافیت، به یکباره سر به عصیان برداشتند و گیتار به بغل در حالی که سرود مهر و محبت میخواندند، از کنار سفره رنگین برخاستند تا در شام تاریک شرق نور رهایی را جستوجو کنند.
اگرچه این سالکان سودازده ظاهرا علیه نظام استثماری غرب به اعتراض برخاسته بودند، اما دغدغه برقراری عدالت هم نداشتند. همه فریاد آنها علیه زرقوبرقی که به قیمت خون میلیونها انسان شرقی، در غرب به هم آمده بود، در ژندهپوشی و ژندهخواهی خلاصه شد. اینان در شرایطی که هر روز هزاران انسان بیگناه در ویتنام و کامبوج و هزار جای دیگر دنیا به خاکوخون کشیده میشدند تا والاستریت از اعتبار نیفتد و بورس لندن پررونق بماند و در روزگاری که زرادخانهها به هیئت اژدهای هفت سر، برسر تودههای محروم هفت اقلیم آتش میباریدند تا مبادا نالهای به فریاد تبدیل شود، از عشق سخن گفتند و در مسیر حرکتشان از غرب به سوی شرق، تا رسیدن به «گاتماندو» که قبله آمالشان بود، شعاری برآمده از نشئه ماریجوانا و حشیش را زمزمه کردند که: «جنگ نکن. عشق بورز…»

…و «پائولو کوئیلو» یکی از همین معترضان است. سالک گیتار به دست آن روز که حالا خرقه عرفان به دوش انداخته و بر آن است تا انسان مصیبتزده قرن بیستم را مطهر و رستگار راهی قرن بیستویکم کند. پائولو کوئیلو با کتاب کیمیاگر در ایران شناخته شد. ظهور او در جامعه ایران چنان به موقع بود که تصور مورد مشابهی برای آن در هر زمان و مکان دیگری دشوار است.
مردمی که در پی هشت سال جنگ نفسزنان میدویدند تا از نفس نیفتند، آدمهایی که در سوت و کور زندگیشان «آرامش» مفهومی رنگباخته بود و در تلاش برای ماندن، بسیاری چیزها را وانهاده بودند، آنچه را که در زندگی واقعی نمییافتند در کتاب کیمیاگر جستند. دنیایی چنان پر آرامش که زندگی در آن به پرواز در خواب میمانست. از سوی دیگر جماعتی که به برکت برخی نابسامانیها، زندگیشان سامانی افسانهای یافته بود، به دنبال معنایی برای زندگی خود میگشتند و نیاز به تشفی خاطر و مفری داشتند برای گریز از بیرون و پناه بردن به درون. «پائلو کوئیلو» درِ این «باغ سبز» را به رویشان گشود!
کوئیلو در کیمیاگر حرف تازهای برای گفتن ندارد. دستکم برای ما که در طول تاریخ حرفهای بسیار در این مقوله داشتهایم و آنچه هم که دستمایه کوئیلو در کتاب کیمیاگر شده است، وامی است گرفته شده از خود ما، حکایت مولانا و …
هنر او در این کتاب اما، ساده کردن قضایاست و «اتوبانیزه» کردن هزارتوی سلوک معنوی؛ به گونهای که خواننده «کیمیاگر» وقتی کتاب را تمام میکند چنان آغشته به عرفان «کوئیلو»یی شده است که دشوار میتوان به او حالی کرد برای «شدن» اول باید «بود» و برای بودن باید با زندگی کلنجار رفت. و این نیست که خرقه به دوش بیندازی و سینهکش آفتاب زندگی دراز بکشی و دل خوش کنی به تماشای «برگ درختان سبز»؛ کاری که قرنهاست درشرق به فلسفهای برای زیستن تبدیل شده است، و یادت برود زمینی که روی آن ایستادهای سنگ و صخره است و سنگ را، به ترنم سرود و تیشه سلوک آن هم از نوع «پائولو کوئیلو»ییاش نمیتوان شکافت تا از آن جوانهای بیرون بزند.

واقعیت این است که ظهور «پائولو کوئیلو» در ایران و فروش چند ده میلیونی کتابهایش در سراسر جهان نه از سر تصادف است و نه این «سرگردان» عرصه عرفان چنان تحفهای در کشکول دارد که به اعتنایی چنین بیارزد. تنها هنر او سخن گفتن از سایهساریست که انسان خسته از نفس زدن در متن زندگی مادی جستوجوگر آن است و کوئیلو با دمدستترین تعابیر، تصویری از این سایهسار را ارائه میدهد.
آثار «کوئیلو» از جنبه ادبی و به عنوان اثری که بتوان آن را حاصل تلاش یک نویسنده قلمداد کرد، ارزش چندانی ندارد. او یاد گرفته است که؛ دانستههایش را با سادهترین زبان ممکن و بیآنکه دغدغه ترتیب و آدابی را داشته باشد، بر صفحه کاغذ بیاورد و کتاب چاپ کند. کتابهایی که به مدد تبلیغات آشکار و پنهان تئوریسینهای «روشپردازی» برای شرق و نیاز انسان وامانده و معترض غرب ترجمه میشود و به فروش میرسد.
به همین دلیل ظهور جنجالی او در ایران کمی جای حرف دارد.
از یک سو به این دلیل که دقیقترین مفاهیم عرفانی و جهانشناسی معنوی در دین و فرهنگ ایران حضوری قدرتمند دارد، و از سوی دیگر به این دلیل که ایرانی جماعت حالا در نقطهای ایستاده است که بیشتر نیازمند تحرک بیرونی است تا سیرو سلوک درونی و در بهترین شکل ممکن میتوان امیدوار بود که تلفیقی خردمندانه بین این دو ایجاد شود؛ چرا که گفتیم برای «شدن» اول باید «بود» و برای «بودن» در جهانی که جز از واقعیت «حرکت»، «تلاش» و «سرعت» چیزی نمیگوید، خزیدن به زیر خرقه عرفان «کوئیلو»یی یعنی وامادن ازهمراهی با قافلهای که درنگ را نمیشناسد. و شاید این «درنگ» همان چیزی است که پائولو کوئیلو و حامیان او طلب میکنند، یعنی همچنان درازکش، چرت زدن درسینهکش آفتاب زندگی.

اما نکته مهمتر این است که سیاستگذاریهای فرهنگی کشور در همه سالهای دو دهه اخیر به گونهای بوده است که جای خالی لازم را بر پر شدن از هرچیزی! در ذهن نسل جوان ایرانی که اصلیترین خوانندگان کتابهای کوئیلو هستند فراهم آورده و این «زین» اگر بتواند توهم نوعی معرفت را نیز به وجود آورد، قطعا با اقبال بیشتری مواجه خواهد شد، آنچنان که آثار کوئیلو شده است.
جوانی که توانایی و تمایل لازم را برای منطبق کردن خود با شرایط بیرونی به دست نمیآورد و در شرایط موجود هم نمیتواند تغییری به وجود آورد، لاجرم به درون میخزد و تلاش میکند در عرصه ذهن دنیای دیگری برای خود دستوپا کند. و این است که شمار جوانان علاقهمند به آموختن «تار» و «سهتار» در یک دهه اخیر به شدت فزونی گرفته و جوانی که درشرایط عادی، موسیقی را هر چه پرتحرکتر میخواهد در شرایط موجود به نغمه محزون و ملایم تار و سهتار پناه میبرد و تلاش میکند تا واقعیتهای بهظاهر آزاردهنده پیرامون را به گونهای دیگر، در ذهن خود تصویر کند.
برای شعر، «سهراب سپهری» شعر دلخواه است و «مکتوب» پائولو کوئیلو، نسخهای آرامشبخش اگر حوصلهای باشد برای آمارگیری از علاقهمندان به آثار این خرقهبهدوش «کیمیاگر» خواهیم دید که بیشترین درصد خوانندگان آثار او کسانی هستند که در جهان واقعی و حضور بیرونی به دلزدگی رسیدهاند و اینک، در هزارتوی درون به جستوجوی هوایی برای زندگی. و اینان به یقین کسانی که صبح تا شامشان در غرقاب تلاش برای معاش میگذرد نیستند.
یادداشتی از هوشنگ پوررباب
این مطلب در اولین شماره نشریه آزما در دیماه 1377 منتشر شد.



