حدود چهار سال پیش کتاب «فقط ده ساعت» آخرین رمان تالیفی احمد پوری به چاپ رسید. پوری را با ترجمههایش میشناسند اما او با نوشتن اولین کتابش، دو قدم اینور خط، نشان داد که نهتنها در ترجمه، که در تالیف هم حرفهایی برای گفتن دارد. ما در اینجا نگاهی انداختهایم به رمان آخر او.
احمد پوری، نویسنده کتاب «فقط ده ساعت»
نام احمد پوری برای اهالی کتابخوان کاملا آشناست؛ پوری را به خاطر ترجمههای خوبش از اشعار عاشقانه شاعران جهانی، نظیر نزار قبانی، آنا آخماتووا و پابلو نرودا میشناسیم. در سال 1387 بود که خودش دست به نوشتن رمان برد و نتیجهاش کتابی شد به نام «دو قدم اینور خط» که مورد توجه هم قرار گرفت. میزان توجه به اولین کتاب تالیفی باعث شد انتظارها از او بالا برود. او در رمان «فقط ده ساعت» که حدود یک سال و نیم پیش منتشر شد، دو موضوع عشق و مرگ را دستمایه قرار داد و سعی کرد روایتی تازه از این دو مفهوم کلیشه شده به ما بدهد. لازم به ذکر نیست (هرچند داریم ذکر میکنیم!) که نگاهمان به این کتاب مستقل از آثار ترجمهای و حتی رمانهای قبلی احمد پوری است.

ماجرای «کتاب فقط ده ساعت»
ماجرای کتاب «فقط ده ساعت» درباره شخصی به نام حامد است که متوجه میشود فرصت زیادی برای زندگی ندارد و دوست دارد ماجراهایی را که برایش پیش آمده در قالب رمان منتشر کند و برای این کار هم از دوست صمیمیاش، کامیار که یک رواندرمان است کمک میگیرد تا یادداشتهایش را مرتب کند. نویسنده این ماجرا را که خط اصلی داستان حساب میشود در همان سه چهار صفحه ابتدایی بیان میکند. در واقع خیلی زود خواننده را در جریان میگذارد و حتی اشارهای به شخصیتهای داستان هم میکند تا ذهن مخاطبش را به خوبی آماده شنیدن قصه کند.
دو راوی
داستان توسط دو نفر روایت میشود؛ یادداشتهای حامد و صحبتهای کامیار. طبیعتا در این رمان باید با دو زبان و روایت متفاوت از هم روبرو باشیم، بهویژه اینکه در ابتدای کتاب هم به همین موضوع اشاره میشود و از زبان کامیار میشنویم: «من نثر تو رو ندارم. تو مثل نویسندهها مینویسی، ادبی مینویسی…» (ص 10)، اما در عمل چندان فرقی بین چیزی که از زبان کامیار میشنویم و چیزی که حامد نوشته، نمیبینیم. در نتیجه یکی از عناصر مهمی که میتوانست شخصیت این دو نفر را شکل دهد و به ما نزدیک کند، از بین میرود. دو روایت، یکی از طرف کارمند بانک که رو به مرگ است و دیگری از دهان یک رواندرمان، میتوانست مرز مشخصی داشته باشد، که ندارد.
عشق و مرگ
نکته بعدی درباره دو موضوعی است که نویسنده به آن میپردازد؛ عشق و مرگ. هر دو موضوعها هم روی شخصیت اصلی تمرکز دارند؛ مرگ حامد و عشق حامد. این دو مفهوم در داستانهای بسیاری به کار گرفته شدهاند و به دلیل بار دراماتیکی که این دو کنار هم ایجاد میکنند، به شکلهای مختلفی توسط نویسندههای جهان به کار گرفته شدهاند. در این رمان که به خاطر قصهاش و همچنین به خاطر در نظر گرفتن دو روایت، سعی دارد نگاهی متفاوت به این دو مقوله داشته باشد، تقریبا میتوان گفت که هیچکدام از این دو مفهوم به نحوی جامع و کامل بیان نمیشوند. ما در این داستان نه مرگ را میفهمیم و نه عشق را. بگذارید سری بزنیم به جایی که خبر مرگ به حامد داده میشود. اولین واکنش حامد این جمله است: «من برای همهچی آمادهم. نگران من نباش.» (ص 20).

درست است که در ادامه متوجه میشویم حامد فردی درونگرا و سرد است. حامد کسی است که علاقه به همسرش را در صحبتهایش نشان نمیدهد و نسبت به علاقهمند شدن همسرش به همکارش، ژست متفکرانه (روشنفکرانه؟) دارد و همینها باعث جداییاش میشود. با این حال این کلام باورپذیر نیست و بیشتر از هر چیزی ما را یاد قصههای کلیشهای و فیلمهای هندی میاندازد. اینکه یک شخص علاقهمند به نوشتن داستان و البته عاشق، آماده مرگ است، چقدر برای مخاطب ملموس، باورپذیر و قابل درک است؟ و جمله دومی که میگوید («نگران من نباش»)، در چنین لحظه حساس و دراماتیکی، خطاب به صمیمیترین دوستش چه معنایی میدهد؟
شاید تنها جایی که داستان، کمی به آن نگاه متفاوت به مرگ نزدیک میشود جایی است که خیالپردازیهای حامد و دیدارش با بهروز -شخصیتی که از دنیا رفته است- میخوانیم. نگاههای عمیق و فلسفی به مفهوم مرگ میشود و این مسئله را در کتابهایی زیادی میخوانیم اما احمد پوری در «فقط ده ساعت» فقط از کنار مرگ رد میشود. در خصوص عشق هم شرایط چندان بهتر نیست و تقریبا در نیمی از کتاب رد پایی از عشق را نمیبینیم. اما چیزی که بیشتر از آن مغفول مانده، شخصیتهای قصه هستند که در حد نام باقی میمانند و در رفتار و کنش و شکلگیریشان، از چند قدم فراتر نمیروند.
روایتی خاص، اما …
احمد پوری در کتاب «فقط ده ساعت» سعی کرده است قصهای متفاوت از ماجراهای عشق و مرگ را تعریف کند؛ البته این تلاش او قابل تقدیر است. هرچند نتوانسته آنطور که از او انتظار میرود داستان را ملموس و نزدیک به مخاطب جلو ببرد. آن هم با توجه به اینکه در رمان اولش قدم خوبی برداشته بود. شاید اگر یک بار دیگر این رمان را بازنویسی میکرد با کار منظمتری روبرو بودیم. به طور مثال در جایی از کتاب، کامیار صحبت از این میکند که در گوگل به دنبال مطلبی درباره مرگ میگردد اما در منابع فارسی «چیز قابل توجهی» پیدا نمیکند. بگذریم که این جمله خیلی سادهانگارانه نوشته شده، در ادامه همین موضوع کامیار میگوید: «اما گوگل انگلیسی مطالب جالبتری دارد. به وبلاگ مردی تقریبا همسن و سال خودم برخوردم…». و برای ما سوال پیش میآید که یعنی کامیار آن «چیز قابل توجه» را در یک «وبلاگ» پیدا میکند؟
فرید دانشفر
| کتاب | فقط ده ساعت |
| نویسنده | احمد پوری |
| ناشر | چشمه |


