رمان «زن چپ دست» که آذر 1397 در قطع جیبی منتشر شد، کمتر از صد صفحه است؛ اثری از پیتر هانتکه با ترجمهای از فرخ معینی. سعی کردم نگاه درستی به این اثر داشته باشم و کمی دقیقتر دربارهاش بنویسم. با این یادداشت در دانای کل همراه باشید.
داستان زن چپ دست
ماجرای کتاب از جایی شروع میشود که زن و بچهای در خانهاند و قرار است تا چند ساعت دیگر به استقبال پدر خانواده بروند که از ماموریت کاری برمیگردد. با خواندن این چند خط ممکن است توقع یک اتفاق هیجانانگیز، یک حادثه، یک چالش و چیزی شبیه این را داشته باشید، اما در واقع هیچ اتفاقی نمیافتد. همان فضای رخوت و سردی که در ابتدای کتاب با آن روبرو میَشویم، با حضور مرد تغییر نمیکند و به همان شکل ادامه پیدا میکند.
«یک طرف اتاق سرتاسر شیشه بود مشرف به حیاطی پوشیده از علف هرز که درخت کریسمس بی مصرفی را در آن انداخته بودند. دیوار بی پنجره خانه همسایه هم نمایان بود.»
(اولین بند کتاب زن چپ دست)

کلیدواژه «تنهایی» در داستان هانتکه
کلیدواژه این کتاب از پیتر هانتکه، «تنهایی» است. این مفهوم از همان ابتدا در لحظههای متفاوتی وجود دارد و هرچه جلوتر میروی پررنگتر میشود. در واقع در ابتدای رمان «تنهایی» را به شکلهای مختلفی بیان میکند و زمانی که از آن مقدمه ابتدایی فاصله میگیریم، به «بیان» آن میپردازد. بیایید به همان شروع ماجرا نگاهی کنیم؛ همانطور که گفتم، حضور پدر خانواده هیچ تاثیری روی حس شخصیت اصلی نمیگذارد. حتی در موقع دیدار هیچ جملهای بین آنها رد و بدل نمیشود.
مشخص است پیتر هانتکه به این جزئیات فکر کرده و به خوبی میدانسته قرار است داستان را از کجا شروع کند. این آدمها که یک خانواده را تشکیل میدهند از همدیگر فاصله دارند و این فاصله صرفا فیزیکی نیست؛ زن و مرد تنها هستند.
حتی در همان ابتدای کتاب، کودک که در حال نوشتن انشایی با موضوع «چطور میتونم زندگی زیباتری مجسم کنم» است، در ادامه تعریف کردن رویایش، میگوید: «از تموم دوستهایم چهار نفر بیشتر نمیموندند و آدمهای ناشناس غیب میشدن. کلا هر چیزی که نمیشناختیم غیب میشد.»
و پیش از اینها هم میگوید: «ای کاش در جزیره زندگی میکردیم» (صفحه دوم رمان).

البته در این میان، نویسنده روی راوی اصلی داستانش تمرکز بیشتری دارد. و در کل به شخصیتهای زن توجه بیشتری دارد، چرا که مرد مایل به برقراری ارتباط است. به طور مثال در جای دیگری از کتاب، زنی که بیوه است دعوت مردی را که عاشقش است رد میکند.
هانتکه به زنها توجه ویژهای داشته که در این اثرش هم به خوبی مشخص است. یا در کتاب دیگرش «از غم بال درآوردن» هم چنین نگاهی را میبینیم: «برای یک زن متولد شدن در چنین محیطی فی نفسه مرگآور است؛ ولی شاید یک چیزش مایه دل خوشی بود: هیچ جای نگرانی برای آینده نیست. کف بینهای حاضر در حراجهای خیریه کلیسا فقط برای کف دستهای مردان جوان اهمیت خاصی قائل بودند؛ آینده یک دختر، شوخی بود.».
شخصیتها و گفتوگوها در «زن چپ دست»
این رمان شخصیتهای زیادی ندارد و از طرفی هم توصیف صحنهها چندان زیاد نیست. ناگفته پیداست که نویسنده بیشتر از هر چیز به درون و فکرهای توی ذهن آدمها (به طور خاص، شخصیت اصلی) پرداخته. نکته قابل توجه درباره این داستان، توصیف برخی لحظهها، یا بهتر است بگوییم بعضی کارهایی که برای هر خوانندهای در هر نقطه از جهان ملموس است؛ کنشها و واکنشهایی که هر کسی در زندگی روزمرهاش میبیند.

ضمن اینکه این توصیفها صرفا برای بیان یک حرکت نیست، و در داستان کارکرد دارد. به طور مثال، قدم زدن پیرزنی چتر به دست که حواسش مدام به اطرافش است و به محض اینکه شخصیت اصلی لب پنجره میرود، پیرزن برایش دست تکان میدهد. عنصر گفتوگو هم در چنین داستانی نقش پررنگی ایفا میکند. هانتکه شاید در این بخش «فوقالعاده» نبوده، اما در بعضی جاها توانسته جملهها را خوب سر جایشان بنشاند.
برای جمعبندی باید بگویم که این کتاب قطع جیبی دارد و کوتاه است. اگر به فکر جیبتان هم هستید، نگران نباشید، قیمتش بسیار مناسب است! بد نیست با این نویسنده اتریشی آشنا شوید.
زن چپ دست، نویسنده: پیتر هانتکه، مترجم: فرخ معینی، نشر فرهنگ جاوید
فرید دانشفر




حیف هموان پل کم و حیف وقت…
سرتاپا هذیان های بریده بریده و بی ربط در یک کلام؛ شر و ور