شرمین نادری از آن دسته نویسندههایی است که نوشتههایش امضا دارد؛ هم به خاطر بیان خاصش و هم به دلیل انتخاب موضوع کارهایش. مجموعه داستان «زار» که نوشته شرمین نادری است، حدود دو سال پیش به چاپ رسید. با سایت دانای کل همراه باشید.
درباره کتاب زار
کتاب «زار» که زیر مجموعه «سمر» نشر بان و نشر آگاه منتشر شده که ظاهرا تم و مضمونشان حکایت و افسانه است. البته روی جلد و همچنین در شناسنامه کار اشارهای به این دستهبندی نشده و مانند بسیاری دیگر از مجموعه داستانها، فقط همین عنوان در مقابل نام کتاب ذکر شده است. داستانهای این کتاب کوتاه هستند و از جنس قصه؛ در واقع ما با داستان به معنای کلاسیک آن روبرو نیستیم.
نویسنده ما را به دنیای شخصیتهای مورد نظرش میبرد و ماجرای آنها را برای ما تعریف میکند. در نتیجه دنبال گره و گرهگشایی نباشید. حتی گاهی «ماجرا»یی هم پیش نمیآید و صرفا با یک روایت از جنس روایت مادربزرگها، به همان سادگی، لطافت لحن و روان بودن کلام روبروییم؛ طوری که اگر فضای کار وهمآلود و ترسناک نبود، میشد به عنوان قصه شب برای خودتان بخوانید.

قصه شخصیتها
در «زار» ما بیشتر از هر چیزی با «آدمها» سر و کار داریم. شرمین نادری تا حدودی شخصیتپردازی به شکل رایج را هم کنار میگذارد و آدمهایش را به شیوه خودش به ما نشان میدهد؛ به جای پرداختن به رفتارها، خلق و خو و درونیات، قصه آنها را تعریف میکند. زبان و لحن، ساده و دلنشین است؛ همان چیزی که از نادری انتظار داریم. حجم داستانها کوتاهند و با توجه به روایت صمیمی، خوانش راحتی دارند و پیش نمیآید که نیمه راه دست از خواندن بکشید.
روایت خاص شرمین نادری
بعضی از نویسندهها به خاطر شیوه خاص بیانشان، مخاطب خودشان را پیدا میکنند؛ به این معنی که مخاطبشان دیگر میداند به طور مثال وقتی قرار است داستانی از محمد صالح علاء بخواند، با چه روایت و چه فضایی روبرو میشود. شرمین نادری هم برای همه ما مشخص کرده کارهایش چه حال و هوایی دارند و حالا طرفدارهای خودش را پیدا کرده؛ شاید هم طرفدارهای قصهگویی، نویسندهشان را پیدا کردهاند.

بخشی از کتاب زار
«آنجا عبادتگاه کوچک بودایی است، با چند تا نوشته و یک عکس و یک مجسمه. کنارش عکس یک زن است، گمانم خواهرش باشد. یک دانه مجسمه کوچک گربه آهنربایی هم چسبیده به عکس. نزدیک میشوم و نگاهش میکنم. روی شکم گربه به انگلیسی نوشته شده: دیگر از عشق نترس. دستم را دراز میکنم و گربه را میگیرم، پشت گردنم خنک میشود، غلط نکنم چیزی از خودم را توی آن گربه جا گذاشتهام.آنجا عبادتگاه کوچک بودایی است، با چند تا نوشته و یک عکس و یک مجسمه. کنارش عکس یک زن است، گمانم خواهرش باشد. یک دانه مجسمه کوچک گربه آهنربایی هم چسبیده به عکس. نزدیک میشوم و نگاهش میکنم. روی شکم گربه به انگلیسی نوشته شده: دیگر از عشق نترس. دستم را دراز میکنم و گربه را میگیرم، پشت گردنم خنک میشود، غلط نکنم چیزی از خودم را توی آن گربه جا گذاشتهام.»



