هر کسی که داستانهای همینگوی را خوانده باشد متوجه این موضوع شده که او در انتخاب کلمهها چقدر دقیق عمل میکند و با کمترین واژهها قصهاش را میگوید. وقتی بخواهیم در نقد کتاب پیرمرد و دریا چیزی بنویسیم، ویژگی بارز نوشتههای این نویسندهی آمریکایی بیشتر به چشم میآید؛ ایجاز و سادگی.
در این متن ممکن است داستان لو برود.
من زمانی یک ماهی به این بزرگی گرفتم!
در اصل قصهی «پیرمرد و دریا» افسانهای بود که ماهیگیران سالهای سال آن را نقل میکردند؛ هیچکس نمیداند آن نیزهماهی بهواقع چقدر بزرگ بوده یا بهطور کل چنین ماهی بزرگی وجود داشته یا نه. همینگوی این واقعه را اول به شکل یادداشت برای نشریهای مینوشت و بعد تصمیم گرفت آن را به رمانی کوتاه تبدیل کند. این یکی از آن داستانهای معروفی است که در دل دریا میگذرد و با ماجرای شکار ماهی بزرگی سر و کار داریم (آنیکی هم بدون شک موبی دیک است!)
این را هم میدانید که جناب نویسنده دستی بر آتش داشته و از جزئیات و ریز و درشت کار ماهیگیری باخبر بوده است؛ این موضوع را در تکتک لحظههای داستان میبینید. با این مقدمه، بیایید برویم سراغ تحلیل داستان.
شکار و شکارچی
برای مخاطبی که اهل تحقیق و جستوجو کردن است و پی نقد پیرمرد و دریا آمده، به احتمال زیاد این پرسش پیش میآید که داستان پیرمرد و دریا دربارهی چیست؛ رفاقت و تنهایی؟ مذهب؟ نویسندگی؟ یا شاید تنها همان چیزی که در ظاهر به نظر میرسد: قصهی یک پیرمرد، یک پسر و ماهی.
جواب من به همهی سوالهای بالا مثبت است. میشود از جنبههای مختلفی به داستان همینگوی نگاه کرد؛ چیزی که معلمهای ادبیات را تا قرنها راضی نگه میدارد! اما اگر از من بپرسید، میگویم موضوع اصلی و واقعی این رمان «نیروهای متضاد» است؛ زندگی و مرگ، دوستی و تنهایی، جوانی و پیری، شکار و شکارچی. برای شروع نقد پیرمرد و دریا بیایید از ساختار داستان حرف بزنیم.

هدف روایی
شاید گولزننده باشد اما هدف روایی (Narrative Goal) ساده است؛ پیرمردی به نام سانتیاگو به مدت 84 روز هیچ صیدی نداشته و حالا غذا و پولی برایش نمانده است. مسئلهی بقاست! یا چیزی صید کن یا از گرسنگی بمیر. برای این هدف واضح و آشکار، هیجان به اوج خودش میرسد.
از تعریف یک خطی اینطور بهنظر میرسد که از آن داستانهای «انسان در مقابل طبیعت» باشد، اما سانتیاگو مدام تأکید میکند که طبیعت دشمن او نیست؛ این را از نگاه او نهفقط در رابطه با نیزهماهی بلکه درخصوص دریا و جانداران میفهمیم. از نظر سانتیاگو حتی کوسههایی که نیزهماهی را میخورند، فقط کاری را انجام دادهاند که در ذات آنهاست.
احتمال دارد متناقض بهنظر برسد اما سانتیاگو، قهرمان داستان، حتی در زمانی که با تمام توانش میخواهد نیزهماهی را شکار کند، از آن بهعنوان برادرش یاد میکند. حالا که حرف از تضاد شد این را هم اضافه کنیم که سانتیاگو پیر است و مانولین جوان؛ به نوعی میشود گفت در این چرخه، دستیارش بهزودی جای او را خواهد گرفت. بااینحال، مانولین نیروی متضاد سانتیاگو نیست؛ آنتاگونیست خود سانتیاگو است. او با خودش، با محدودیتهایش و با چالش تحمل درد و تسلیم نشدن مبارزه میکند.
برای درک بهتر این موضوع، کافی است این نکته را به یاد بیاورید که سانتیاگو در تمام مدتی که روی قایق است، با خودش حرف میزند؛ گاهی خود را تشویق و گاهی سرزنش میکند. وقتی سعی دارد نیزهماهی را نگه دارد، با «دست خودش» صحبت میکند؛ دستی آسیبدیده که در نظرش وقتی بیشترین نیاز را به آن دارد، به او خیانت میکند.

نقاط عطف «پیرمرد و دریا»
این رمان کوتاه در طول پنج روز اتفاق میافتد و نهتنها قدرت هدف روایی محکم و واضح، بلکه قدرت فضای محدود و بسته (ستینگ داستانی) را نشان میدهد. برای تحلیل و بررسی کتاب پیرمرد و دریا بهتر است سیر داستانیاش را مرور کنیم و نقطههای عطف آن را به ترتیب بچینیم.
1. وضعیت پایدار
سانتیاگو پس از تحمل 84 روز بدون ماهی، مصمم است که به بدشانسی خود پایان دهد؛ در هشتاد و پنجمین روز تصمیم میگیرد دورتر از سایر قایقها حرکت کند تا ماهیای بزرگ صید کند. او وقتی آرام و قرار میگیرد که یک ماهی صید کند؛ هر ماهیای که شد.
2. عامل محرک
پس از عبور از بقیهی قایقها، او با یکی از قلابهایش نیزهماهی عظیمی را میگیرد. هدف روایی او شکل میگیرد: به این ماهی غولآسا چیره شود و به خانه ببردش.
3. نقطهی بیبازگشت
سانتیاگو تصمیم میگیرد به جای رها کردن ماهی (سادهترین کار) یا بازگشت به اسکله، ماهی او را به وسط دریا بکشاند. یادتان نرود این تصمیم را زمانی میگیرد که بهخوبی قدرت و پایداری ماهی را میفهمد.
4. کنش فزاینده
نیزهماهی این نبرد را برای سانتیاگو آسان نمیکند. اگر پیرمرد قصد دارد ماهی را نگه دارد، باید از تمامی قدرت، مهارت و عزم خود بهره ببرد. او متوجه میشود که با بزرگترین ماهیای که در عمرش دیده روبهروست

5. نقطهی اوج میانی
در میانهی داستان، سانتیاگو مسابقهی مچاندازی شبانهای را به یاد میآورد که در جوانی با قدرت تمام در آن پیروز شده بود. این بهنظر نکتهی مهمی در روایت داستان نیست، اما همینگوی به دلیلی آن را در اینجا قرار میدهد؛ تا اینجا، داستان بر کشیده شدن سانتیاگو توسط نیزهماهی متمرکز بوده، اما این وضعیت در شرف تغییر است. از نظر ضرباهنگ داستان، این نکتهی کلیدی است.
6. کنش فزاینده
انتظار به پایان رسیده است؛ حالا پیرمرد باید تلاش نهاییاش را به کار بگیرد تا بر شکار خود چیره شود. نیزهماهی بارها از آب بیرون میجهد، تا اینکه سانتیاگو سرانجام موفق میشود آن را شکار کند.
7. موفقیت ظاهری
او بزرگترین ماهی زندگیاش را صید کرده است. آن را به کنار قایق میبندد و سفر طولانی بازگشت به ساحل را آغاز میکند. دستانش زخمی شده و خودش از پا افتاده است، اما از فروش این ماهی پول زیادی به دست خواهد آورد.
8. اوج تراژیک
آنگاه کوسهها سر میرسند. همینگوی در اینجا تغییر جالبی ایجاد میکند؛ تا این لحظه، سانتیاگو با حیوانها احساس نزدیکی میکرد، حتی با وجود اینکه قصد صید (کشتن) نیزهماهی را داشت برای آن احترام قائل بود و آن را انسان میپنداشت. اما دربارهی کوسهها وضع فرق میکند؛ آنها مهاجم و مانند سلاحی کور هستند، و نیزهماهی دیگر آن شکوه پیشین را ندارد و بیشتر شبیه به تکهای گوشت شده است.
زمانی که به بندر بازمیگردد، کوسهها نیزهماهی را تقریباً کامل بلعیدهاند و چیزی از آن جز دُم، ستون فقرات، نیزه و سری که بعدها برای استفاده در تلههای ماهی خرد میشود، باقی نمانده است. سانتیاگو دکل قایقش را به سمت تپه بالا میبرد (شاید شبیه به مسیح با صلیب)؛ «نابود شده اما شکست نخورده.»

9. گرهگشایی
قهرمان داستان به کلبه خود برمیگردد و به خواب میرود. مانولین از دیدن زنده بودن او بینهایت شادمان میشود و قول میدهد دوباره با او روی قایقش کار کند. با وجود اینکه والدینش به دلیل بدشانسی پیرمرد، او را از کار کردن با سانتیاگو منع کردهاند، مانولین تصمیم میگیرد از این پس خودش، شانس را با خود بیاورد. بازگشت پسرک، هم از روی وفاداری و تحسین پیرمرد است و هم از روی عشق.
اگرچه به طور سنتی، نام مانولین (مانند سانتیاگو) تفسیری مسیحی داشته است (مانولین ← مانوئل ← امانوئل، به معنی «خدا با ماست») اما میتوان آن را شکل تصغیرشدهی اسپانیایی کلمهی «مانو» (mano) به معنی «دست» نیز در نظر گرفت. دست سانتیاگو در نبرد با نیزهماهی مجروح شده، پس مانولین بازمیگردد تا دست سانتیاگو باشد.
تصویر نهایی، سانتیاگویی است که خواب شیرها را میبیند. بله، شیرها!
شیرها سه بار در داستان ظاهر میشوند؛ آغاز، میانهی آن و یک بار هم در پایان. شیرها درندهاند اما آنهایی که در رؤیاهای سانتیاگو هستند در ساحل خلیجی در آفریقا بازی میکنند. آنها جوان هستند و او را به یاد جوانیاش میاندازند.
آیا «پیرمرد و دریا» تمثیلی از زندگی همینگوی است؟
داریم در نقد کتاب پیرمرد و دریا حرف میزنیم، پس باید این نکته را بگوییم که این کتاب آخرین اثر داستانی ارنست همینگوی به حساب میآید.
84 روز بدون صید ماهی، میتواند نشانگر وضعیت حرفهای خود همینگوی نیز باشد. او بیش از یک دهه بود که کتاب موفقی نداشت. منتقدان گمان میکردند کارش به پایان رسیده است. این داستان را میتوان به عنوان تمثیلی از زندگی حرفهای نویسندگی او دانست.

سانتیاگو با رفتن به دل دریا، دورتر از همهی ماهیگیران، همهچیز را قربانی میکند. او قصد دارد ماهی (ایده؟) بزرگ را شکار کند. دریا، نماد ناخودآگاه، جایی است که چنین ایدههایی پنهان شدهاند. او سالها را صرف صیقل دادن مهارتهایش کرده، میداند چگونه آن را به دام بیندازد و تحت کنترل درآورد.
در نهایت آن ایده را شکار میکند -و آنگاه است که منتقدان بیرحمانه به آن میتازند تا جایی که تنها استخوانهایش باقی میماند. و نویسنده که همهچیز را قربانی کرده (همانند نماد مسیح در پایان داستان)، در نهایت چه به دست آورده است؟ تنها این ایمان را که نهایت تلاشش را کرده و شکست نخورده است (اگرچه در مورد همینگوی این ادعا قابل بحث است). و به احتمال زیاد، با افرادی روبهرو میشود که کاملاً درک اشتباهی از هدف او دارند.
کشش و تعادل
این مفهوم برای ریتم داستان ضروری است، نهتنها در فرآیند صید ماهی، بلکه در درونمایههای داستان نیز نقش دارد: تنهایی در برابر همنشینی، مرگ در برابر زندگی، پیری در برابر جوانی، جزر و مد، خوردن و خورده شدن، شکارچی و شکار.
از نظر فنی، سانتیاگو در دریا تنهاست، اما با این حال میگوید هیچکس در دریا تنها نیست. او با ماهی، پرندگان و خود دریا که آن را همچون زنی توصیف میکند، پیوند دارد. درعینحال، احساس تنهایی هم دارد. او بارها تکرار میکند که ای کاش پسرک آنجا بود. او کسی را برای صحبت کردن ندارد، بنابراین با خودش، با ماهی، با پرندهی آوازخوانی که روی قایق مینشیند صحبت میکند. او حتی با دست مصدومش نیز سخن میگوید.
طبیعت نیز این دوگانگی را دارد؛ هم بخشنده است و هم خشن. ماهی تن و دلفین برای سانتیاگو مایهی قوت هستند، اما سپس کوسهها میرسند؛ و نیزهماهی به منزلهی غذا برای آنها عمل میکند.

جمعبندی نقد پیرمرد و دریا
تفسیرهای گوناگونی از این داستان وجود دارد و وجوه متعددی در آن قابل مشاهده است، اما فراتر از همهی اینها، سانتیاگو قرار دارد -انسانی باوقار و دوستداشتنی- که با وجود همهی مشکلات پایداری میکند. همینگوی با نثری موجز و ساده، اما پرمعنا، شخصیتی قدرتمند و داستانی غنی را به تصویر میکشد. برای درک وجه دیگری از این ویژگی، نگاهی بیندازید به تحلیل داستان گربه زیر باران.
همینگوی موفق میشود احساساتی ژرف را منتقل کند و پیوندی با شخصیتهایش برقرار سازد، علاوه بر اینکه داستانی کوتاه و سرشار از نمادها خلق مینماید. چرا؟ اول به خاطر اینکه او از واژههای درست و بجا استفاده میکند، و دو دیگر به این خاطر که به خواننده فضا و فرصت فکر کردن میدهد. نوشتهی او، درست مانند هایکو، تماماً بر پایهی «کنار هم نهادن» است. چیزها را در کنار یکدیگر قرار میدهد و اجازه میدهد که خواننده ارتباط بین آنها را کشف و درک کند.
میشل بارکر، نویسنده و شاعر کانادایی



