سخت است چکیدهی داستانی را تعریف کنیم که فقط یک شخصیت دارد که آن هم تکوتنها در دریا مشغول ماهیگیری است. ضمن اینکه خلاصه کردنِ کتابی که 127 صفحه دارد و نویسندهاش تا جای ممکن بخشهای غیرضرور را تراشیده، زیادی فشردهاش میکند! بااینحال، برای کسانی که دوست دارند خلاصه کتاب پیرمرد و دریا را بخوانند این متن را آماده کردهایم. تمام تلاشمان این بوده که جوهر متن اصلی در این روایت باشد تا حس خواندن داستانی از ارنست همینگوی را به شما منتقل کند.
خلاصه کتاب پیرمرد و دریا
جایزهی نوبل ادبیات به خاطر مجموعهی آثار یک نویسنده اهدا میشود، اما شکی نیست که کتاب پیرمرد و دریا تاثیر فوقالعادهای در اهدای نوبل 1954 به همینگوی داشت. این داستان آخرین کتاب منتشرشده از او پیش از مرگش بود. داستانی که ویلیام فاکنر دربارهاش گفته «این بهترین اثر تمام نویسندگان همدورهی من است». در اینجا خلاصهی شاهکار همینگوی را در پنج بخش میخوانید. پس از پایان مطالعه، بد نیست سری به نقد این داستان هم بزنید.

بخش اول
سانتیاگو، ماهیگیر پیر و تنها، 84 روز میشد که هیچ ماهیای صید نکرده بود. دستیارش، مانولین، در چهل روز ابتدایی کنارش بود اما والدینش او را وادار کردند که سانتیاگو را ترک و روی یک قایق «خوش شانستر» کار کند. دستهای خالی سانتیاگو، دریانوردیهای بینتیجه و بادبان کهنه و زواردررفتهاش تصویری از شکست او در ماهیگیری بود. ظاهر خودش هم تعریفی نداشت و همهجای بدنش زخم روزگار را میشد دید؛ اما چشمهای آبیرنگش هنوز برقی از زندگی داشت.
مانولین که با کار روی قایق دیگری پول کمی به دست آورده بود، پیشنهاد داد دوباره با پیرمرد کار کند اما سانتیاگو به او گفت که بهتر است همانجایی که هست بماند. مانولین که دلش میخواست کاری برای پیرمرد کند، او را به «تراس»، رستوران کوچکی نزدیک اسکله برد و برایش آبجو خرید. در آنجا ماهیگیران دیگر سانتیاگو را مسخره میکردند، ولی پیرمرد دلخور نمیشد.
مانولین که نمیتوانست همراه پیرمرد باشد، دلش میخواست طور دیگری کمکش کند؛ هرچه باشد سانتیاگو اولین کسی بود که به او ماهیگیری یاد داد، آن هم وقتی فقط پنج سال داشت. آنقدر به پیرمرد اصرار کرد تا در نهایت رضایت داد که دو طعمه برایش بخرد. بعد از نوشیدن آبجو، مانولین به سانتیاگو کمک کرد تا وسایل ماهیگیری را به کلبهی حقیر و سادهاش ببرد. کلبهای که قبلاً عکسی از همسر سانتیاگو روی دیوارش داشت، اما حالا دیگر خبری از آن نبود چون پیرمرد با دیدنش احساس تنهایی میکرد.
آنها کمی درباره بیسبال با هم حرف زدند و از ستارهی محبوب پیرمرد؛ دیماجیو. این هم از سرگرمیهایش بود؛ دنبال کردن خبرهای بیسبال. از روزنامهای که دوستش به او رسانده، در جریان بازیها قرار میگرفت. بعضی وقتها هم پسرک برایش روزنامه میآورد.

در خانهاش که بودند سانتیاگو به مانولین گفت که معتقد است فردا، روز هشتاد و پنجم، روز خوششانسی خواهد بود. حتی پیشنهاد کرد دو بلیت بختآزمایی با همین شماره بخرند! مانولین شوخی کرد و پرسید چرا سانتیاگو تا روز هشتاد و هفتم صبر نمیکند تا طولانیترین دوره بدشانسی قبلیاش را (که ۸۶ روز بود) بشکند. سانتیاگو خندید و گفت چنین دوره طولانیای نمیتواند دو بار اتفاق بیفتد.
سانتیاگو که چرتی زده بود، وقتی بیدار شد مانولین را بالای سرش دید. غذای درستوحسابی در خانه نداشت، و مانولین این را میدانست. برای همین غذایی را که مارتین، صاحب کافه تراس به او داده بود جلویش گذاشت. سانتیاگو که این قضیه را فهمید، گفت که باید با دادن بخشی از صید بعدیاش لطف مارتین را جبران کند. حین غذا خوردن، باز از بیسبال و دیماجیو حرف زد؛ شنیده بود که پدرش ماهیگیر بوده، و پیش خودش هم خیال میکرد که لابد مثل آنها از خانوادهی فقیری آمده است. پسرک گفت که اینطور نیست و دیماجیو وقتی کوچک بود، پدرش در لیگ قهرمانان بازی میکرد.
همینطور که گرم صحبت دربارهی بیسبال بودند و حرف از بهترین بازیکن و مربی پیش میآید، مانولین میگوید که بهترین ماهیگیر دنیا تویی. پیرمرد کمی خوشحال شد و گفت که امیدوار است ماهی خیلی بزرگی به تورش نخورد تا ثابت شود اینطورها هم که تو فکر میکنی نیست. پسرک جواب داد: «اگه همونقدر که میگی قوی باشی، چنین ماهی بزرگی پیدا نمیشه.»
آنوقت آمادهی خوابیدن شد؛ روزنامه را لای شلوارش گذاشت، شلوار را لوله کرد و روی تختی خوابید که روی فنرهایش روزنامه چیده بود. در خواب، صحنههایی از آفریقا که در بچگی دیده بود، به چشمش آمد؛ با آن سواحل ممتد طلایی و سفید، که سفیدی زیادش چشم را میزد. حالا دیگر نه خواب توفانها را میدید نه خواب مسابقهها، نه خواب ماهیهای بزرگ، نه خواب زنش را؛ فقط ساحل آفریقا و شیرهایی را که زمانی در جوانی دیده بود، در خواب میدید.
بخش دوم

سانتیاگو صبح زود بیدار شد و به خانه مانولین رفت تا او را بیدار کند. آنها در کافه با هم قهوه خوردند. پیرمرد میدانست این تنها چیزی است که میخورد چون دیگر عادت نداشت با خودش غذا به دریا ببرد؛ فقط یک بطری آب در قایقش میگذاشت و بس. پسرک طعمههایی را که گرفته بود، به پیرمرد داد و قایق را روانهی آب کردند.
سانتیاگو به منطقهای بسیار عمیق از اقیانوس به نام «چاه بزرگ» رفت. در این قسمت، ماهیها معمولاً جمع میشوند. او صدای ماهیهای پرنده اطرافش را میشنید و برای آنها دلسوزی میکرد، چون مدت زیادی در جستوجوی غذا بودند و خیلی وقتها چیزی گیرشان نمیآمد.
سانتیاگو دریا را «la mar» صدا میزد؛ در زبان اسپانیایی وقتی اینطور خطاب میکنند که مثل یک زن عاشقانه دوستش دارند. ماهیگیران جوانتر دریا را «el mar» صدا میزنند، گویی نیرویی مذکر است که باید با آن جنگید؛ مثل یک رقیب یا دشمن.
پیش از روشن شدن هوا، نقطهی خوبی در آب پیدا و طعمههایش را در عمقهای هفتادی متری، صد و سی و پنج متری، صد و هشتاد متری و دویست و بیست و پنج متری رها کرد. طوری طعمهها را طوری سر قلاب زده بود که تمام قسمتهای قلاب بوی لذیذی برای ماهیهای بزرگ داشت. تمام این کارها را با دقت انجام میداد، برعکس سایر ماهیگیرها که گاهی حتی نمیدانستند طعمهشان در چه عمقی قرار دارد. سانتیاگو میگفت:
«بختم بلند نیست. ولی خب کی میدونه؟ شاید همین امروز بشه. هر روز یه شروع تازهست. خوبه که بخت هم یاری کنه، اما من ترجیح میدم کارم رو درست انجام بدم.»
سانتیاگو متوجه شد یک پرندهی دریایی در حال شیرجه زدن است؛ این نشانه آن بود که ماهیها در نزدیکیاش هستند. از برآمدگی آب فهمید که دلفینها در نزدیکی سطح آب در حرکتاند. او بیشتر پارو زد، اما دیر رسید؛ دلفینها خیلی سریع میروند. بااینحال همچنان مطمئن بود که به زودی ماهی بزرگی میگیرد.
او مدام با خودش حرف میزد. بعد به این فکر کرد که از چه موقعی شروع به صحبت با خودش کرده، و حدس میزند شاید از وقتی که مانولین دیگر با او ماهیگیری نکرده است. پیش خودش میگفت: «اگه مردم ببینن که دارم بلند بلند حرف میزنم با خودم، گمون میکنن که دیوونهم. برام مهم نیست، چون دیوونه نیستم. پولدارها تو قایقشون رادیو دارن که باهاشون حرف بزنه و خبرهای بیسبال رو براشون بگه.»

حدود ظهر، درست همان موقع که داشت فکر میکرد که امروز روز هشتاد و پنجمه و باید یه ماهی بزرگ بگیرم، متوجه شد یکی از چوبها دارد تکان میخورد. پاروها را آرام گذاشت توی قایق و طناب را بین دو انگشت گرفت. چند لحظهای هیچ چیزی حس نکرد اما دوباره لرزشی خفیف پیش آمد. فهمید قضیه از چه قرار است؛ یک نیزهماهی در آن پایین مشغول خوردن ساردینهای دور قلاب بود.
بهآرامی طناب را از چوب روی آب جدا کرد و با صبوری منتظر ماند. میخواست نیزهماهی حسابی آن طعمهها را به دندان بکشد. در همان حال مدام با نیزهماهی حرف میزد و ازش میخواست تا آن ماهیهای خوشمزه را بخورد. طناب مدام کشش کوچکی میکرد و دوباره ساکن میشد. بار آخر وقفهای طولانیتر پیش آمد و پیرمرد شک کرد که نکند رفته باشد.
بار آخر که کشش طناب سنگین شد؛ وزن ماهی بود که داشت طناب را میکشید. پیرمرد یکی از کلافها را باز کرد تا ماهی با خودش ببرد. گفت:«ماهی محشریه. حالا دیگه قلاب رو گرفته به دهنش و داره با خودش میبره.» و توی دلش گفت که بعد هم برمیگردد و قورتش میدهد؛ البته این را با صدای بلند نگفت چون میدانست اگر چیز خوبی را پیشپیش به زبان بیاوری، ممکن است اتفاق نیفتد.
سر دو کلاف طناب ذخیرهاش را به حلقهی دو کلاف طناب قلاب دیگرش بست. حالا سه کلاف طناب هفتاد متری ذخیره داشت. با هر دو دست طناب را محکم کشید. چندین بار این کار را انجام داد اما نتوانست آن را حتی کمی بالا بکشد. برعکس، این ماهی بود که پیرمرد را به سمت خودش میکشید. پیرمرد فقط از این بابت خیالش راحت بود که حرکت ماهی به سمت جلوست، نه پایین. تا چند ساعت وضع به همین ترتیب بود.
پیرمرد آرزو میکرد که مانولین آنجا بود و میتوانست صیدش را ببیند. پیش خودش گفت که هیچکس نباید در پیری تنها بماند. دمدمهای غروب آفتاب، کمکم برای این نیزهماهی دلسوزی میکرد. روزی را به یاد میآورد که او و مانولین یک نیزهماهی ماده صید کردند. نیزهماهی نر تا آخرین لحظه در کنارش مانده بود، وفادار و استوار. وقتی آنها ماده را گرفتند، نر با قلبی شکسته قایق آنها را دنبال کرد.
بخش سوم

ماهی بعضی وقتها تکانهای شدیدی میخورد، تا جایی که حتی یک بار پیرمرد را محکم به کف قایق انداخت و صورتش زخم شد. پیرمرد برای کنترل بهتر ماهی، کلافهای دیگری که داشت به هم متصل کرد و حالا حدود سیصد و پنجاه متر طناب داشت. تنها یک کلاف مانده بود که به سختی و با یک دست توانست آن را هم به ذخیرهی طنابها اضافه کند.
سانتیاگو با وجود زخمها و درد و فشار زیادی که تحمل میکند، پا پس نمیکشد. پیش خودش میگوید ماهی هم که اینطوری تکان میخورد حتما مثل من درد و زخمی دارد. سوگند میخورد که با او بجنگد تا زمانی که یکی از آنها بمیرد. ماهی و جریان آب، قایق را به سمت شمال شرقی میکشند. سانتیاگو میداند اگر نیزهماهی در اعماق آب بمیرد، نیروی کافی برای بالا کشیدن آن ندارد. امیدواریاش به این بود که شیب طناب نشان میداد ماهی کمی بالاتر شنا میکند و احتمال دارد جهشی هم بکند.
سانتیاگو زخم دستش را که به خاطر رد طناب پیش آمده بود، شست و ماهی تنی را که از قبل داشت، خورد تا قوایش را حفظ کند. دستش دچار گرفتگی شده بود. او که عادت داشت با پرندهها و ماهیهای دیگر حرف بزند، این بار با دستش حرف زد: «حالت چطوره دست؟ یهکم دیگه هم میخورم محض خاطر تو.»
از تغییر شیب طناب متوجه شد ماهی دارد بالا میآید. خودش را آماده میکرد؛ نیزهای داشت به اندازهی چوب بیسبال و مثل شمشیر باریک و تیز. شکارش برای یک لحظه از آب بیرون آمد و پیرمرد فهمید قد این نیزهماهی کمی از قایق او هم بلندتر است.
پیرمرد مدام با خودش حرف میزد. حالا دو روزی میشد که خبری از مسابقههای بیسبال نداشت. به این سوال فکر کرد که اگر دیماجیو به جای او بود، حاضر میشد با این ماهی دربیفتد یا نه. احتمالا این کار را میکرد چون او جوان و قوی بود. کمی بعد، به یاد خاطرهای از مبارزهی خودش افتاد؛ وقتی در میخانهای در هاوانا با آن سیاهپوست قوی هیکل مچاندازی کردند. مسابقهشان ساعتها طول کشید و هر دو فشار زیادی را تحمل میکردند. تماشاچیها هم سر آنها شرط بسته بودند. پس از گذشت یک روز کامل، سانتیاگو که آن موقع جوان بود، مچ سیاهپوست را خواباند. بعد از آن تا مدتها سانتیاگو را قهرمان صدا میزدند.
بخش چهارم

ساعتها گذشته بود و ماهی بدون خستگی هنوز به حرکت ادامه میداد. پیرمرد در این بین دلفینی را که شکار کرده بود، خورد. چرتی هم زده بود. در همین وقتها بود که ماهی چند باری از آب پرید بیرون. پیرمرد محکم طناب را چسبید و مقاومت کرد. نیزهماهی داشت کمکم خسته میشد. با خودش گفت: «بهزودی مجبور میشه که دور بزنه. اونوقت تازه کار اصلیمون شروع میشه.»
سانتیاگو چند باری تلاش کرد تا بالاخره نیزهماهی را نزدیک قایق کشید. در نهایت نیزهاش را بالا برد و با تمام توانش در قلب نیزهماهی فرو کرد. یک بار هم نیزه را در پهلوی ماهی فرو میکند. ماهی برای آخرین بار جست بلندی زد و در آب فروافتاد.
پیرمرد گفت: «گمونم دیماجیوی بزرگ امروز بهم افتخار میکنه.»
این به آرامش رسیدن زیاد دوام نداشت. ساعتی بعد، سروکلهی یک کوسه ظاهر شد. با آن خونی که از نیزهماهی راه افتاده بود، حملهی کوسه تعجبی هم نداشت. در جدال و کشمکشی که با کوسه داشت، هر طور بود کوسه را از پا درآورد. هرچند، گاز کوسه یک تکه 20 کیلویی از گوشت نیزهماهی را جدا کرد. پیرمرد دیگر نیزه هم نداشت. آرزو کرد که کاش همهی اینها خواب و خیال بود و این ماهی را هم نگرفته بود. بااینحال گفت: «ولی آدمیزاد برای شکست خوردن ساخته نشده. آدمیزاد رو میشه نابود کرد ولی نمیشه شکست داد.»
میدانست حالا خون بیشتری از نیزهماهی به درون آب میریزد و این، کوسههای بیشتری را جذب خواهد کرد.
چند ساعتی به همین حال در آب پیش رفت. چشم به آب انداخت و متوجه کوسهای در آن نزدیکی شد؛ پشتسرش هم کوسهی دیگری در حرکت بود. با چاقویی که به سر یکی از پاروها بسته بود به سر و چشم کوسهماهی ضربه محکمی زد. دیگری زیر قایق بود. چند باری با چاقو به پهلوهای کوسه زد. کوسهی زخمی سرش را بیرون آورد، و همین کافی بود که ضربههای کاری بیشتری بخورد. کوسهها به قعر دریا رفتند، اما تکههای بزرگی از تن نیزهماهی را هم کندند، شاید بهترین قسمتهایش را.
پیرمرد با خودش گفت: «نباید اینقدر دور میرفتم، ماهی. نه من کار درستی کردم نه تو.»
با فرارسیدن شب، کوسههای بیشتری آمدند. سانتیاگو با هر چه برایش باقی مانده -چنگک، چماق، پارو و در نهایت سکان قایق- با آنها میجنگد. تنها میتواند اجازه بدهد به کنار قایق برسند تا با چماقش حسابشان را برسد. وقتی بهشان ضربه میزد، تکههای گوشت نیزهماهی را از گوشهی آروارههایشان ببیند. حالا نیمی از نیزهماهی رفته بود.
از شر آن دو خلاص شد اما وقتی قدری جلوتر رفت باز هم کوسهها به صیدش حمله کردند. میدانست جنگیدن فایدهای ندارد. آنها به ماهی گاز میزدند و پیرمرد با چماق به سرشان میکوبید. چماقش هم از او گرفتند و با دستهی سکان به فرق سر کوسه میزد. وقتی آخرین کوسه را هم فراری داد، دیگر چیزی از نیزهماهی جز اسکلتش باقی نمانده بود.
سانتیاگو قبل از طلوع آفتاب به بندر کوچک رسید. او همانطور که دکل قایقش را روی شانهاش میکشید، به سمت کلبهاش رفت.
بخش پنجم

صبح وقتی هنوز پیرمرد خواب بود، مانولین به کلبه آمد. چشمش به دستهای زخمی و خونآلود پیرمرد افتاد و گریهاش گرفت. از کلبه بیرون رفت تا برایش قهوه بیاورد. ماهیگیرهای دیگر دور قایق جمع شده بودند و صید را ورانداز میکردند.
سانتیاگو که بیدار شد، مانولین لیوان قهوه را در دستش گذاشت. پیرمرد گفت که دلش برای او تنگ شده بود. ازش پرسید در این مدت چه صید کرده. مانولین گفت چهار ماهی گرفته است. آنوقت به او قول میدهد که از این به بعد کنار هم ماهیگیری کنند چون هنوز چیزهای زیادی را باید از سانتیاگو یاد بگیرد. پیرمرد گفت: «نه، بخت من بلند نیست.» پسرک جواب داد که من با خودم بخت میآورم.
آنوقت مانولین از کلبه بیرون رفت تا برای سانتیاگو غذا و روزنامههای روز را بیاورد. از در که خارج شد، باز گریهاش گرفت. وقتی به کلبه برگشت، سانتیاگو به خواب رفته بود. پیرمرد داشت خواب شیرها را میدید.
خلاصه کتاب پیرمرد و دریا – اثر ارنست همینگوی



