کتاب «تصرف عدوانی» از جمله رمانهایی بود که هم جایزه ادبی دریافت کرد و هم مورد توجه خوانندههای ایرانی قرار گرفت و پرفروش شد. در این فرصت نگاهی انداختیم به این رمان عاشقانه اثر لنا اندرشون، نویسنده سوئدی. با نقد این کتاب در سایت دانای کل همراه باشید
رمان تصرف عدوانی
میگویند برای نوشتن یادداشتی بر یک فیلم، باید با خود اثر روبهرو باشید، نه حاشیههای پیرامونش؛ نباید اطلاعات دیگری غیر از خود اثر، تاثیری بر نوشته شما بگذارد. با این حال گاهی این اطلاعات میتواند شما را محتاط کند. ساده نیست بخواهید از کتابی حرف بزنید که بزرگترین جایزه ادبی کشور سوئد را دریافت کرده و همچنین از سوی روزنامههای سوئدی برگزیده شده است. از رمان تصرف عدوانی صحبت میکنم به قلم لنا اندرشون. این کتاب با زیرعنوان «داستانی درباره عشق» منتشر شده، هم در کتاب اصلی و هم در ترجمه فارسی. میخواهم از همینجا، یعنی از همین زیرعنوان شروع کنم اما بگذارید اول خلاصهای از این داستان را بگویم.
ماجرای کتاب
ماجرا درباره دختری روزنامهنگار به نام «استر نیلسون» است که با نامزدش زندگی میکند و رابطهای معمولی با هم دارند. از این دختر جوان برای ایراد یک سخنرانی درباره هوگو رسک، هنرمندی شاخص و بنام دعوت میشود و پس از دیدار با او، عاشقش میشود. بله، داستان درباره عشق استر به هوگو است.

راوی
راوی کتاب «تصرف عدوانی» دانای کل است، که انتخاب درستی هم بوده؛ نویسنده از احساس شخصیت اصلیاش به راحتی صحبت میکند، اطلاعاتی هرچند جزئی درباره آنچه استر نمیداند به ما میدهد و البته روایت خودش را برای ما میگوید. داستان دو شخصیت اصلی دارد و تعداد کمی شخصیت فرعی، که نقش و حضور چندانی هم در این قصه ندارند؛ میشود گفت مهمترینشان منشی و دوست هوگو هستند، که حضور این دو هم بسیار کوتاه است.
بدیهی است که این ویژگی به خواست نویسنده بوده و به طور مشخص روی آن تاکید میکند؛ شخصیت اصلی دوستی ندارد، در واقع نویسنده میخواهد اینطور باشد. همان اوایل کتاب و وقتی استر از نامزدش (پَر) جدا میشود به طور ضمنی به ما میگوید. «پر گفت: «پس… فردا از اینجا برو.» استر گفت: «جایی ندارم…» (ص 20). و در ادامه هم هیچ اسمی از رفقای او نمیآورد و در چند جا برای بیان نصیحتها و صحبتها رفقای او، صرفا اشاره میکند که «دوستانش گفتند…».

شخصیتهای کتاب تصرف عدوانی
انتخاب دو شخصیت برای یک داستان 170 صفحهای، نشان از جسارت نویسنده دارد. داستان هم خوب روی غلتک میافتد و جلو میرود. اما به دو دلیل، قصه در انتهای کار کمی به مشکل میخورد. دلیل اولش همین جسارت نویسنده است. این دو شخصیت با حرفها و کارهایشان ما را تا جایی میکشانند، اما از یک نقطه به بعد تقریبا حرف تازهای دیگر نمیشنویم. البته شاید نزدیکی این «نقطه» به پایان داستان باعث شده تا زیاد به چشم نیاید. ضمن اینکه شخصیت فرعی در انتهای این داستان حضور پررنگتری پیدا میکند. در کل باید اعتراف کرد که با روایتی کمنقص روبهرو هستیم؛ روایتی که ما را همراه خودش تا صفحههای انتهایی میکشاند.
داستانی درباره عشق
میخواستم از زیرعنوان بگویم؛ «داستانی درباره عشق». عشقی که خیلی زود هم شکل میگیرد. در واقع پس از اولین قرار ملاقات، استر عاشق میشود (عشق در یک نگاه؟). حتی شاید بتوانیم بگوییم زودتر از اولین قرار ملاقاتشان چنین حسی در استر پیدا میشود. البته این بار شاهد عشقی یکطرفهایم. دختری عاشق و شیفته هنرمندی شده که اختلاف سنی زیادی هم با او دارد. این یکطرفه بودن را به وضوح میبینیم، حتی زمانی که این دو در نزدیکترین حالت ممکن به همدیگر هستند. «هوگو پس از بوسهای کوتاه و عجولانه، با شتاب از در رفت بیرون. در با ضربهای محکم بسته شد.» (53)

در واقع ما میدانیم که این رابطه یا عشق دوام ندارد و پیوندی اتفاق نمیافتد. استر مدام در حال سوختن است، مدام دلشوره دارد و مدام در حال تلاش برای نزدیک شدن به معشوق است. چنین موقعیتی این امکان را به نویسنده میدهد تا شخصیت اصلیاش برداشتهای مختلفی از یک جمله داشته باشد و لابلای کلمهها به دنبال امیدی برای رسیدن به عشقش بگردد؛ موضوعی که نویسنده در مصاحبهای به آن اشاره میکند:
«زبان قابلاعتماد نیست. کلمهها و جملهها لزوما نقش ساختار را دارند و تفسیر واقعیت هستند، نه آینه آن! اگر رابطه بین زبان و واقعیت عینی میشد هیچ کدام از مفاهیم شوخی، پوچی، دروغ و حتی عقاید مختلف حول یک محور و در نتیجه ادبیات شکل نمیگرفت.»
راوی هم در داستان در جاهای مختلف به این موضوع اشاره میکند و از بیان نشدن حقیقت مطلب در قالب کلمهها میگوید؛ «آیا منظورش این بود که در غیر این صورت میتوانستند همدیگر را ببینند؟ یا منظورش این بود که نه فقط با او، بلکه با هیچکس دیگری هم وقت معاشرت نداشته است؟» (ص 131) از این دست اشارهها زیاد میبینیم.



